‏نمایش پست‌ها با برچسب مدرسه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مدرسه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ آذر ۶, یکشنبه

دلتنگی‌ها

توی زندگی، همیشه مواردی وجود داره که لایق دلتنگ شدن هستن. من هم از این قاعده مستثنی نیستم و هرزگاهی با دیدن یک نفر، یک فیلم، شنیدن یک آهنگ یا هر مورد نوستالژیک زای دیگری فیلَم یاد هندستون می‌کنه و حس دلتنگی میاد ...
دلم تنگه برای بازی‌های کودکی، توی خونه یا کودکستان، بدون هیچ دغدغة فکری
دلم تنگه برای خانم ارشادی، معلم کلاس پنجم که الگوی یک معلم واقعی بود.
دلم تنگه برای شیطنت‌های دوران دبیرستان و اذیت کردن معلم‌ها
دلم تنگه برای قسمتی از دوران لیسانس و تریبون آزادهای داخل و خوش گذرونی‌های بیرون از دانشگاه
دلم تنگه برای زندگی توی خوابگاه‌های پلی تکنیک و مشق زندگی گروهی
دلم تنگه برای دوران فوق لیسانس و بسکتبال‌های مختلط توی زمین بسکت دانشکده
دلم تنگه برای کوی دانشگاه، جو با صفاش و افتخارات تکرارنشدنیش
دلم تنگه برای فاصلة بین فارغ التحصیلی تا سربازی که شاید بهترین دوران زندگیم بود
دلم تنگه برای همکارهای کار تهران که یک سال شب و روز باهاشون زندگی کردم و بیشتر از دو ساله ندیدمشون
دلم تنگه برای بی مسئولیتی، خوابیدن تا لنگ ظهر، مسافرت‌های بدون برنامه ریزی و شب زنده داری‌های اینترنتی
و در آخر، دلم تنگه برای "علی" ای که اهمیتی به حرف کسی نمی داد، کار خودش رو می‌کرد و به هیچ کس جوابگو نبود.



۱۳۹۰ تیر ۲۴, جمعه

دكتريد، كارگر شويد

از آرشیو سه سال پیش که به مناسبت اعلام دو برابر شدن ظرفیت مقطع دکترا بهتر موضوعیت پیدا کرد
...
تبليغات تلويزيون سال 1374: آموزش گام به گام رياضي مخصوص امتحانات نهايي پنجم دبستان
سال 1376: پيك گلواژه، امتحانات نهايي سوم راهنمايي تخصص ماست
سال 1379: صد و بيست رتبة دو رقمي فقط در كانون فرهنگي آموزش
سال 1384: آموزشگاه عالي پارسه، كارشناس ارشد شويد
سال 1387: 35% تخفيف ويژة ثبت نام كلاس هاي آمادگي دكترا. در ماهان زود دير نمي شود
...
باربط: متولدين 60 تا 64 يه پيك جمعيتي رو تجربه كردن كه دليلش افزايش نفوس اسلام در زمان جنگ به دستور مقامات بود. دبستان هاي اين گروه اغلب سه نوبته، و ثبت نام در مدرسه هاي دو نوبته به امداد غيبي احتياج داشت. افتتاح مدارس غير انتفاعي داخل هر كوچه اي هم ميراث ورود اين گروه به مقطع راهنمايي بود كه البته به دبيرستان هم كشيده شد. اما بعد از ديپلم مسئلة اشتغال حل نشدني بود. بنابراين دانشگاه آزاد با افزايش چند برابري ظرفيت مشكل رو حل كرد.
دو سال بعد ظرفيت كارشناسي ارشد همة دانشگاه ها به لطف دوره هاي شبانه دو برابر شد و اعتراضات اوليه به اين دوره ها هم نتيجه نداد چون خيلي از معترضين حالا خودشون دانشجوي نوبت دوم بودن
امسال اين گروه به مقطع دكترا رسيدن. تبليغات تلويزيون هم هر روز در چند نوبت اين كلاس ها رو تبليغ ميكنه. چهار سال ديگه با فارق التحصيل شدن آقايون و خانوماي دكتر برنامه چه خواهد بود؟
...
پيشنهاد تبليغات: دكتريد، كارگر شويد
سر كار گذاشتن شما تخصص ماست
كانون فرهنگي اشتغال (كلنگ چي)، بيست و پنج مرحله آزمون آزمايشي استخدامي

...
بي ربط: كارشناس محترم برنامة ويژة كنكور شبكه 3 با هيجان زدگي از آمار سال قبل نتيجه گرفت كه هركس اگر حداقل دو تست از هر درس بزنه توي دانشگاه سراسري قبول ميشه

۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

ماه مدرسه

بر خلاف تمام آهنگ هاي پخش شده توي برنامه كودك اين موقع از سال، توي دوران مدرسة من نه تنها خبري از خوشحالي از بازگشايي مدارس نبود، بلكه غمي جانكاه وجودم رو فرا مي گرفت. البته قضية سال اول دبستان خيلي فرق مي كرد. به خاطر خوشگذروني هاي دوران كودكستان، بي صبرانه منتظر مدرسه بودم و در پوستم نمي گنجيدم. وقتي وارد مدرسه شدم ورق برگشت. جو مدرسه از زمين تا آسمون با مهدكودك فرق داشت و همين باعث شد تا حدود 2 ساعت گريه ام بند نياد! سال هاي بعدي اما، گرية روز اول مدرسه منتقل شد به خواب شب قبل و زير لحاف (سلام شبح اپرا) و همين روند تا آخر دوران دبيرستان به شكل هاي مختلفي ادامه داشت.
دانشگاه دنياي ديگه اي بود. قرار بود توي يك خونه، تنها روزگار رو سپري كنم و به خاطر همين مسئله كيفور بودم (زاوية ديد مثبت لطفاً). يكي دو شب اول رو به هر نحوي بود سپري كردم اما شب سوم فهميدم تنهايي يعني چه. فشار زندگي مجردي تا 10 روز به بدترين شكل ممكن و با انواع اتفاق هاي بدجور به من وارد شد تا توي همون 10 روز نصف راه مرد شدن رو طي كنم. توي دو سال زندگي مجردي خيلي تجربه كسب كردم و آخرين تجربه هم نامردي يك آدم دوست نما بود كه باعث شد خونه رو دقيقاً توي امتحانات پايان ترم از دست بدم. نتيجة امتحانات همراه با بي خانماني و نداشتن تمركز هم كه از روز روشن تره.
بعد از اون جريان، تصميم گرفتم برم خوابگاه. تصميمي كه بعدها تاريخ نشون داد يكي از بهترين تصميمات زندگيم بود! غم اول مهر كلاً ناپديد شد و عشق ديدن دوستان و خوشگذروني هاي دانشجويي جاش رو گرفت. از حدود سال 84 و با شروع شدن پروژة ليسانس هم ديگه اول مهر معني خودش رو از دست داد و سال تحصيلي به صورت 12 ماهه در اومد براي من.
الان هم دو ساله كه ديگه از روند تحصيل دورشدم. با اين تفاوت كه پارسال قرار بود برم سر كلاس اما امسال از اون قرار خبري نيست. پارسال اين موقع بلاتكليف بودم و منتظر طي شدن پروسة مسخره و امسال لااقل منتظر بدقولي اجنبي ها نيسم. اگه بگم زندگي اي كه براي خودم بعد از تحصيل تصور كرده بودم دقيقاً همين بود، كرسي شعري بيش نگفتم، اما با ديد مثبت مي شه گفت كه اگه قرار بود درس رو ادامه ندم و كار كنم، شرايط الانم خيلي به ايده آل نزديكه.
.
.
اشتراك فيد مخفيگاه آزادي
Free counter and web stats