۱۳۸۸ خرداد ۲۲, جمعه

راي سبز

1- بعد از يك ساعت و ربع معطلي راي سبزم رو داخل صندوق انداختم.

2- دو سه نفر از كسايي كه تو صف بودن و چندتا از راي هاي داخل صندوق كه قابل مشاهده بود هم سبز بودن. البته توي منطقه اي كه راي دادم اين مسئله عجيب نبود.

3- خودكار داخل حوزه رو امتحان كردم. الان بعد دو ساعت هنوز پاك نشده.

4- آدم بدبيني نيسم، اما به شدت به اين انتخابات مشكوكم. قضية اعلام نشدن كد كانديداها اول صبح و شروع شدن كدها از عدد 44 (به جاي 11) هنوز برام حل نشده.

باربط: متاسفانه هنوز قرآن رو نخوندم. اما فكر ميكنم كه آيه اي باشه توش با اين مضمون كه خدا مكر آنها را به خودشان باز ميگرداند.



۱۳۸۸ خرداد ۲۱, پنجشنبه

جو

پلان 1، كوي دانشگاه تهران، ساعت 12 شب: دانشجوها براي به تعويق انداختن انتخابات دست به يك تجمع صنفي زدن و خيابون اميرآباد رو بستن. من به فكر فرو ميرم كه شب آخر تبليغات فرصت خوبيه براي اينكار يا نه.
پلان 2، تقاطع وليعصر و تخت طاووس، ساعت 30 دقيقه بامداد: دختري حدود 20 ساله تا كمر و بدون روسري از ماشين اومده بيرون. با ديدن شال سبز ماها بلند ميگه كشف حجاب رو به همه بگين. من به فكر فرو ميرم كه فلسلفة شركت بعضيا تو انتخابات چي ميتونه باشه.
پلان 3، ميدان وليعصر، ساعت 1 بامداد: كنسرت موسيقي رپ برقراره و ملت در هواي آزادي تنفس ميكنن! آقاي خفني به يكي از دخترا تذكر عدم انجام حركات موزون ميده. اما اون دختر با بي توجهي به كارش ادامه ميده. من به فكر فرو ميرم كه اگه 10 روز ديگه اين كار رو انجام بده چه بر سرش مياد.
پلان 4، همون جا، همون ساعت: جمعيت به سرعت و مضطرب متفرق ميشن. سوزش گلوي من و آتيش هاي روشن شده خبر از خرابكاري داره. من به فكر فرو ميرم كه آيا ممكنه روزي مخالف ستيزي و افراط و تفريط تموم بشه.
پلان 5: كوي دانشگاه، ساعت 2: دانشجوهاي متحصن خيلي كم شدن و خيابون هم باز شده. من به فكر خاصي فرو نميرم.
پلان آخر، رختخواب: من از اين همه پياده روي و فكر كردن خسته شدم. دلم ميخواد يه كمي هم به آينده فكر كنم. اما تصوير وحشتناك ايجاد شده منصرفم ميكنه.


۱۳۸۸ خرداد ۱۷, یکشنبه

اميد

بقال سر كوچه ما كه حالا ديگه سوپرماركت شده ميگه اگه احمدي نژاد راي بياره كار مملكت تمومه

بقال سر كوچه ما كه سوپرماركت شده ميگه راه آهن شيراز هنوز كامل نشده افتتاح شد برا عوام فريبي

بقال سر كوچه ما كه سوپرماركت شده ميگه آمار دولت همش غلطه

بقال سر كوچه به احمدي نژاد راي نميده شايد چون سوپرماركت شده

۱۳۸۸ خرداد ۱۱, دوشنبه

فيلم كروبي

به نظر ميرسيد بيشترين قسمت تبليغاتي اين فيلم جمع كردن چهره هاي شاخص طرفدار كروبي دور هم بود. كاري كه در فيلم موسوي به چشم نميخورد. قسمت هاي انتقادي به دولت فعلي هم با رك گويي بيشتري انجام شد، جائيكه ابطحي به سرعت اينترنت و استفادة ابزاري از دين (اشارة ابطحي به هالة نور از نكات جالب اين گفتگو) و كرباسچي به ارتباط مديريت جهاني احمدي نژاد بر گسترش فقر اشاره كرد. ادامة پا فشاري به پرداخت حقوق ثابت ماهيانه به نظر نقطة ضعف طرح هاي كروبي به شمار ميره كه به نظر ميرسه فقط به قصد جذب ارا تودة مردم ارائه شده باشه. بيمه عمومي براي همه، اصلاح قانون اساسي، تاسيس تلويزيون خصوصي، احيا سازمان برنامه و بودجه، احترام به حريم خصوصي و ... هم از برنامه هاي تيتروار كروبي در اين فيلم بود. چيزي كه در روزهاي باقي مونده تا انتخابات واضح به نظر ميرسه حساس تر شدن رقابته كه با انجام مناظره ها ميتونه حساس تر هم بشه.

تب انتخابات

خرداد 84 بود. نزديك به اوج امتحاناي پايان ترم هشتم و من كه با چهارتا از دوستام توي اتاقي از خوابگاه هاي پلي تكنيك تو سر و مغز هم ميزديم. مهرداد رسماً احمدي نژادي بود و به صورت فعال تبليغ ميكرد. هادي سوار موج بود و ميخواست به محمود راي بده. محسن و مهدي اما معيني بودن و منم با اينكه دلم با اونا بود اما جزو تحريمي ها به شمار ميرفتم. مهدي كه حالا از مبلغين كروبي شده بساط خندة ما رو جور ميكرد با تقليد صداي كروبي و وعده هاي توهميش. مهرداد هم به خاطر پيش بيني عجيبش در پيروزي دكتر محمود، در ملا عام توسط ما مسخره ميشد !!!
الان 4 سال از اون روزا گذشته. مهدي آلمانه و شديدا سنگ كروبي رو به سينه ميزنه. محسن به ولايت خودشون برگشت و حالا عكسش سبز شده. از مهرداد خيلي وقته خبر ندارم اما با حال هايي كه دكتر بهش تو اين 4 سال داده خيلي بعيده كه رايش چيزي غير از محمود باشه. هادي رو هم خبر ندارم، اما چون موج امسال سبزه بعيد نيست اونم سبز باشه.
منم تا مدت ها (و حتي هنوز) بين كروبي و موسوي دو دل بودم. اما بازهم حرف هاي شيخ به نظرم كمي توهمي و خارج از اختيارات شخص دوم مملكت ميبينم. موسوي هم كه عدم رك گوييش واقعاً رو اعصابه. هر چند هنوز نميدونم راي نهاييم چيه، اما يه چيزي رو خوب ميدونم:
من راي ميدم


۱۳۸۸ خرداد ۱۰, یکشنبه

كمي درباره من

سال 80 بود كه به حكم راي سازمان سنجش، از نصف جهان دل كندم و اومدم به پايتخت. تجربة تازة زندگي مجردي اونم توي يه آپارتمان و اونهم تنها باعث شد كه توهم خاطره نويسي به سرم بزنه و توي يه سررسيد هر روز چند خطي بنويسم. دو سال بر همين منوال گذشت تا اينكه توفيق اجباري نصيبم شد و خوابگاه نشين شدم. سرگرمي هاي زياد خوابگاه (!!!) باعث شد رسالت خاطره نوشتن رو كم كم از سر به در كنم و به عصر جاهليت برگردم. اما با اختراع شدن Yahoo 360 و امكان وبلاگ نوشتن، دوباره دست به كيبورد شدم كه البته چندان جدي نبود. توي ياهو در عرض 4 سال 90 پست نوشتم كه اكثرا شخصي بود و به دليل شناس بودن، بعضي از دلخوري ها و نامردي ها و تفريح ها و ... رو نميشد گفت. حالا با تعطيل شدن اون مكان مقدس به اين مكان مقدس اومدم تا نقطة عطفي در تاريخ زندگيم رقم بخوره. تا امروز هيچ وقت دلمشغولي جذب خواننده براي نوشته هاي آماتورم رو نداشتم و فكر ميكنم نخواهم داشت. هرچند كه هميشه از خونده شدن مطالبم لذت بردم.

۱۳۸۸ خرداد ۹, شنبه

آغاز

سلام

اينجانب به دليل اخراج شدن از سرويس وبلاگ ياهو (!!!) به اين مكان مقدس نقل مكان نمودم.

پس يا علي گفتيم و عشق آغاز شد.

۱۳۸۸ خرداد ۵, سه‌شنبه

لاله زار

از لاله زار که می گذرم, می رسه سالٍ ما شدن
سال نفس تنگی عشق, سال زمين خوردن من
از لاله زار که می گذرم, زخمای کهنه وا ميشن
دوباره کوچه ها پر از, مردمٍ هم صدا ميشن
دوباره بوی نفت و خون, دوباره تابستون داغ
ميتينگای تک نفره, دوباره سايه ی چماق
وقتی همه بادبادک ها, بنده ی حزبٍِ باد شدن
عربده های مُرده باد, يک شبٍ زنده باد شدن
ما توی پستوی عطش, فيلمٍ رهايی می ديديم
توی تئاتر زندگی, گريه مونُ می دزديديم
يغما گلرويي
نميدونم اين ترانه دربارة چه زمانيه، اما به نظر دورة زماني آشنايي مياد

۱۳۸۸ خرداد ۳, یکشنبه

پابرهنه در جهنم

نوزدهم فروردين 1388 روزي بود كه شايد تا مدت ها از يادم نره. بدبين ترين هوادارانم هم فكر نمي كردن دردي كه از ساعت 11 شب سمت چپ بدنم رو گرفته بود 40 روز دست منو به دوا و درمون بند كنه و آزمايشگاهي در پايتخت نباشه كه قدوم مبارك منو حس نكرده باشه. اما تنها نكتة مثبت اين مدت بيماري طاقت فرسا اين بود كه فهميدم لااقل به تعداد انگشت هاي دست دوست خوب دارم كه نبودنم باعث بشه با انواع روش هاي پيام دهي جوياي سلامتيم بشن كه از همين جا ازشون تشكر ميكنم.
كاملاً بي ربط: اينجانب تا اطلاع ثانوي به دليل شركت در ميتينگ دوم خرداد دچار جوگرفتگي انتخاباتي شده ام.

۱۳۸۸ فروردین ۲, یکشنبه

من در سال 87

سال 87 هم با تمام فراز و فرودهاش تموم شد و اون چيزي كه به جا موند خاطراتيه كه شايد هيچ وقت يادم نره.
فروردين: بعد از تعطيلات خسته كنندة عيد، با هزار بيم و اميد رفتم دست بوس استاد محترم آزمايشگاه تا سوء تفاهم پيش اومده در روزهاي آخر سال قبل كه منجر به ممنوع الورود شدن اينجانب به آزمايشگاه شده بود رو حل و فصل كنم. بعد از طي تمام مراحل كه از پاچه خواري شروع و به جاهاي باريكتر كشيده شد، استاد محترم با اعلام اينكه كلا قضيه رو فراموش كرده، حكم اين جانب رو لغو و با يك درجه تخفيف به "كم الورود" شدن به آزمايشگاه تبديل نمود.
ارديبهشت: رسما مشغول به كار شدم. هرچند از لحاظ مادي چندان دندون گير نبود، اما يك تجربة فوق العاده با ارزش برام محسوب ميشه.
خرداد: بالاخره
دايي شدم. حس عجيبي بود كه قاعدتا تجربش رو نداشتم.
مرداد: بعد از چند ماه تعطيلي پروژه به خاطر خرابي دستگاه، دوباره همه چيز شروع شد. با توجه به محدوديت هاي اعمال شده از طرف آزمايشگاه، روند كار كاملا به صورت فرسايشي تبديل شد.
شهريور: سفرهاي استاني آغاز شد. در اين سفرها كه حدود يك ماه طول كشيد به همراه همكار محترم تعداد باور نكردني از شهرهاي كشور رو به صورت كاملا فشرده زير پا گذاشتيم تا يه دستگاه مسخره رو نصب كنيم. هر چند توي اون روزا كاملا به يك مرده تبديل شده بودم، اما الان به جز خاطرات خوبش چيزي به ياد نميارم.
مهر: در يكي از اين سفرهاي استاني، توي ماهشهر، درست در شب تولدم، انگشت وسط دست راستم به فنا رفت. بعد از اينكه دكتر محترمي درخواست يك ميليون و دويست هزار تومن پول ناقابل براي درمان كرد، متخصص ديگري 7 هفته آتل را كافي دونست كه بعد از هفت هفته مشخص شد كه كاملا كارش درست بوده.
آبان: بعد از تموم شدن فاز اول در محل كار، رؤساي محترم قصد سوء استفاده از اخلاق متين! ما را داشتن. اما وقتي ديدن كه صداي منم از حد خاصي ميتونه بالاتر بره و البته با تهديد به نيمه كاره رها كردن پروژه، اين هدف شوم در نطفه خفه شد. تقريبا براي اولين بار در زندگي فهميدم كه حق گرفتنيه نه دادني.
آذر: بالاخره فاز عملي پروژه به اتمام رسيد
بهمن: دفاع كردم. جناب آقاي دكتر م.ه كه به عنوان داور خارجي قبول زحمت فرموده بودن، رسما دهان بنده رو مورد عنايت قرار دادن. هر چند كه در آخر نتيجه كاملا رضايت بخش بود.
اسفند: در حاليكه خودمون رو براي دور دوم سفرهاي استاني آماده ميكرديم، دست هاي پشت پرده دوباره قصد كارشكني داشتن. اما اين بار چون دست هاي پشت پرده كمي در رده هاي بالا قرار داشتن، تهديد هاي ماهم كارساز نشد و رسما استعفا داديم. هنوز از آخر و عاقبت اون پروژه اطلاع دقيقي در دست نيست.
Free counter and web stats