آیت الله طاهری فوت شده و جمعیت شهر به شکل نامحسوسی یک طرف اون کلونی بود. من اما، در اوج کارهای مربوط به دونفره شدن، در راه منزل همسر وارد یک کوچه یک طرفه شدم که دو طرف اون ماشینها ردیف پارک کرده بودند و یک ماشین هم به سختی از وسط رد میشد، که ناگهان یک فروند خودروی مگان از روبرو و به صورت خلاف وارد کوچه شد. در حال آماده شدن برای یه بگو مگوی شدید به منظور عدم عقب نشینی از مواضعم بودم که یک آقای کت و شلواری با پیراهن سیاه پیاده و ضمن عذرخواهی اعلام کرد که لطفاً یکی دو دقیقه منتظر بمونید و من هم که رفتار بافرهنگ طرف مقابل رو دیدم مواضعم از یاد رفت و با بیان جملة "خواهش میکنم، عجلهای نیس" کف مطالبات خودم رو به شدت کاهش دادم! اما چند ثانیه که گذشت جو به شدت سنگین شد، فیلبردار و خبرنگار از در و دیوار بالا رفتن و سیل جمعیت از روبرو جاری شد. من که در حال تفکر بودم که آیا رفتار متشخص من لیاقت این همه استقبال و رسانهای شدن رو داره یا نه، ناگهان مردی با عمامة سفید رو دیدم که از مگان پیاده و خیلی خرامان خرامان از جلوی دوربینها و البته ماشین این بندة حقیر رد، و وارد یکی از منازل کوچه شد. اون روز هنوز قرار نبود کمتر از 10 روز بعد اسم اون مرد رو روی برگه رأیم بنویسم و روز بعدش هم کل مملکت برای رئیس جمهور شدنش خوشحالی کنن، دنیا خیلی کوچیکه خلاصه!
۱۳۹۲ تیر ۱۱, سهشنبه
۱۳۹۲ تیر ۶, پنجشنبه
شو همره بلبل به لب هر مهوش
علیرغم میل باطنی، نود و یکِ کدرِ افسرده و آدمهای عجیبش نباید از تقویمم حذف شود تا یادم بماند زندگی و آدمهایش همیشه نباید مثل نود و دو قشنگ باشند.
پینوشت: آدمی است دیگر، گاهی دلش برای خودِ مجازیش هم تنگ میشود!
۱۳۹۲ خرداد ۲۶, یکشنبه
یه دشت سبز
راحت نبود، اصلاً راحت نبود. چهارسال درصد قابل توجهی از عمر یک نفر رو تشکیل میده و اگر با یأس و ناامیدی و افسردگی بگذره، شکی در جانفرسا بودن اون نخواهد بود. حالا اما، با تمام رفتهها، بالای تقویم روی میزی، کنار خردادی که پسوند "پر از حادثه" رو همیشه به دوش میکشیده، به جای 88 نوشته 92. به جای یأس نوشته امید. به جای اشکهای ناشی از اشک آور توی راهروهای کوی دانشگاه، نوشته یه رقص بی وقفه از شادی وسط چهارباغ. خرداد 92، تمرین رسیدن به بلوغ سیاسی و عبور از تمایل همیشگی ایرانیان به تغییر ناگهانی بود. 24 خرداد، روز نشون دادن "ما" به دیکتاتوری بود که هرکاری کرد "ما" رو از "ما" جدا کنه و نتونست. و حالا ... راه زیادی مونده و کودک دموکراسی تازه شروع به راه رفتن کرده، و بر زمستان صبر باید طالب نوروز را، حتی اگر این صبرِ نزدیک شدن سحر چندان هم "اندک" نباشه.
... فقط ... جای رفیقامون که نیستن خالیه، از میرحسین گرفته تا نداها و سهرابهای گمنام
۱۳۹۲ خرداد ۱۸, شنبه
۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۸, شنبه
انتخابیه
1- نسل قبل، که صد البته منظور از "قبل" تجربه کنندگان انقلاب 57 است، تئوریهای خاص خود را در ذهن پرورش میدهند. حرکات انفعالی و انقلابی که چیزی جز تحمیل هزینههای فراوان به چندین نسل بعد نداشته از جملة این تئوریهاست. بنابراین لطفاً این دسته، چه از نوع گریخته به خارج از کشور، و چه از نوع عشق "اون خدابیامرز" داخلی که خود با تمام قوا نسخة نام برده را پیچیدند، فلسفههای تحریمی خود را به رخ ما نکشند.
2- دوستان خارج رفته، ترک وطن کرده، مغزهای فراری که به حق برای پیشرفت و زندگی بهتر، تصمیم دشوار مهاجرت را اتخاذ کردهاند، (با کمال احترام) دید مناسبی از سختیهای رفته بر مردم در 8 سال اخیر ندارند. مفهوم تبدیل درآمد ماهانه به یک سوم مقدار قبل و افزایش نجومی قیمتها و بیکاری و غیره، با خواندن اخبار خبرگزاریها و بی بی سی فارسی درک نخواهد شد. گوشت و پوست باید درگیر باشد به جای گوش. تئوریهای روشنفکری این دوستان درجای خود محترم، اما لازمة اصلی "لِنگ کردن" بودن در داخل گود است.
3- تئوری نیمه مازوخیستی "مشایی بیاد تا دیگه کار یکسره بشه" چندان جایی برای بحث نداشته و بیشتر یک فرار از عذاب وجدان ناشی از ناتوانی در اصلاح امور محسوب میشود.
4- انتخابات 92 قرار نیست تکرار انتخابات 88 باشد. نه از دید حاکمیت و هزینههای سنگین رفته در اولی، و نه از دید مردمی که امید تبدیل به یوتوپیای دموکراسی در یک شب را دارند. انتخابات 92 پتانسیل حماسه شدن ندارد، روز بعدش ایران تبدیل به سوئیس نخواهد شد و رفاه اقتصادی را در مویرگهای جامعه تزریق نخواهد کرد. انتخابات 92، یک لاتاری واقعی است، برای انتخاب بین شیب سقوط زیاد یا کم حتی با وجود احتمال تقلب، برای انتخاب همیشگی این ملت بین "بد" و "بدتر"، برای کمتر حساس شدن مقطع همیشه حساس کنونی با رأی به نامزدی که گذشتهاش قابل توجیه نیست، و شاید برای نجات میلیمتری ملت از بودنِ پیوسته درگوشة رینگ میادین داخلی و خارجی.
۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه
۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۱, شنبه
دو ماه گذشت؛ اما همچنان ف** یو لری!
چندی پیش جناب "لری پیج" پیغوم پسغوم فرستادن که "ایهاالناس! شرکت گوگل به عنوان یکی از پیشروان احترام به مخاطب و اینا تصمیم داره ریدر رو تعطیل، و مخاطب رو به هیچ جاش هم حساب نکنه. اما یه لطف بزرگی بهتون میکنم که همیشه مدیون بمونین! برید و از فیدهاتون بک آپ بگیرید و و منتقل کنید به هر خراب شدة دیگری که میخواید."
البته جناب گوگل در این راه با تحریمهای دشمنان ملت ایران همراه و در هنگام دانلود این نسخة پشتیبان عبارت "We're sorry, but this service is not available in your country" رو خیلی با احترام و ادب توی چشم شخص (یا هرجای دیگریش) فرو میکنن که خدای نکرده دلگیر نشه طرف!
حالا شده حکایت من که فیدها رو به شیوة دوران طلایی ژوراسیک به صورت دستی و یک به یک به اولد ریدر منتقل کنم و دنبال بهانههایی بگردم که بر بدبختی خودم زار نزنم. یکی از همین بهانهها میتونه خود همین اولد ریدر باشه، بد نیست گویا، میشه بهش امید داشت.
پینوشت: هنوز نمیدونم چرا اینجا رو به عنوان درددلگاه! انتخاب کردم در حالیکه ممکنه دو روز دیگه ازش اخراج بشم!
پینوشت: هنوز نمیدونم چرا اینجا رو به عنوان درددلگاه! انتخاب کردم در حالیکه ممکنه دو روز دیگه ازش اخراج بشم!
۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه
بیخاصیاتِ دردناک
وقتی موقع انتخابات میرسید، تا حدود 20 روز قبل از اون هیچ احساس خاصی نداشتم. عملاً جو گرفتگی من از همون حدود 20 روز قبلش شروع میشد، حالا یا به دلیل رفتن توی ستاد خاتمی، یا تبلیغ برای تحریم، یا حضور در 12 هزارنفری سبز آزادی. اما مهم این بود که قبل از این 20 روز هیچ خبری نبود و همه چیز مثل حالت عادی پیش میرفت. امسال اما، یک تفاوت اساسی هست؛ یادم نمیاد تاحالا هیچ کانسپتی بیهودهتر و بی خاصیتتر از انتخابات این دوره سراغ داشته باشم. و مشخصاً منظور از کانسپت، تمام مفاهیم جاری در زندگی سی ساله فارغ از سیاسی بودن یا نبودن اونهاست. اما به قول دوستی، هنوز هم یه تیکه از وجودم روی پشت بوم و توی خیابونها و جلوی ساختمون 23 کوی به امید سر اومدن زمستون مونده و همچنان عذاب وجدان از تنفس در هوای آزاد در حالیکه ...
۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۴, شنبه
کلاه بی پشم
گویا دورة احترام به درخواست دیگران هم مثل خیلی از ارزشهای دیگه به سر اومده و دوستی رو که ازش خواهش کرده بودم دیگه به این مکان مقدس نیاد رو هرزگاهی زیارت میکنیم. نمیدونم این مسئله به نداشتن پشم در منطقة کلاه اینجانب ارتباط داره یا تمایل اون بزرگوار به تعطیل شدن اینجا رو نشون میده ... اما به شخصه فکر نمیکردم درایوینگ فورس حس کنجکاوی (!) در این حد بالا باشه!
۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۳, جمعه
تاریخ نگار (سیزن 2، اپیزود 2)
مهم نیست که آینده چه اتفاقی خواهد افتاد، یه جایی نتیجة تفکرات میشه اینکه توی گذشته خیلی بچه بودی که خیلی از چیزها رو نمیدیدی. شاید افزایش قطر چشم هم باید یکی از نشانههای بلوغ باشه!
اشتراک در:
پستها (Atom)