سه شمع را فوت کرد و چهارمین سال شروع شد، تولدی که همه آرزوی مرگش را داشتند.
۱۳۹۲ بهمن ۱۹, شنبه
گُم
میگفت اگر سیصد هزاربار این ویدئو دیده بشه، توی 20 جلسه طرح براندازی رو تشریح میکنم؛ و اگر هفتصد هزار بار، همین الان کار براندازی شروع خواهد شد.
بیست و چهار هزار بار بیشتر دیده نشد ...
بعضی ها وقتی خودشون رو گم میکنن قابل ترحم میشن، سید محمد حسینی، شومن محبوب روزهای نه چندان دور، از همین دسته از آدمهاست.
۱۳۹۲ بهمن ۱۶, چهارشنبه
۱۳۹۲ بهمن ۳, پنجشنبه
۱۳۹۲ دی ۳۰, دوشنبه
Rebuild
هرچند بزرگی به درستی فرموده که انسان به امید زندهس، اما اینجانب به نیابت از ایشون تبصرهای رو به گزارة فوق اضافه میکنم که انسان نه تنها به امید، که به مرور خاطرات گذشته هم زندهس. مرسی از دوست عزیزی که این بستر رو فراهم آورد تا پرت بشم به سرخوشیهای دو سال گذشته و خاطرات خوبش. و مرسی از همون دوست که یکی از نفراتی بود که همون سرخوشیها رو برای من ساخت و به خاطر این مسئله و خیلی از خوبیهای دیگهش، همیشه به عنوان یک دوست خوب برام قابل احترامه، مثل نظر احتمالاً نه چندان خوبش در مورد من.
۱۳۹۲ دی ۱۵, یکشنبه
Dexterized
اگر بخوام خیلی رمانتیک و احساسی به قضیه نگاه کنم، هر کدوم از سریالهایی که دنبال میکردم حکم یکی از بچههام رو داشت. از فرندز و سه بار دیدنش گرفته، تا لاستی که عاقبت به خیر نشد و اون چندتای دیگه. این وسط اما "دکستر" فرزند خلفی بود برای وقتهایی که صرفش کردم. دکستر شد همون سریالی که من یک بخش از وجودم همیشه طلب میکرد، یک چیزی سبکتر از اسلشرهای هالیوودی و کمی "مردونهتر" از موارد دیده شده از جانب همه. دکستر همون شخصیتی بود که تعریف کردنش برای خیلیها، اونها رو از تماشای سریال منصرف میکرد و من رو متهم به روان پریشی و خون طلبی!
دکستر هم تموم شد و خاطرات سه سال گذشته رو هم با خودش برد؛ سربازی، مشغول به کار شدن، عاشق شدن، فارغ شدن و ... خود دکستر دیدن حتی ...
۱۳۹۲ دی ۵, پنجشنبه
حسرت
گفت یکی و دوتا کمه، روزی رو خدا میرسونه
گفتم حداقل سالی دو سه میلیون تومن خرج هر بچه رو خدا از کجا داره بیاره؟
گفت همین دیگه، لازم نیست انقدر خرج کنی!
گفتم خودشون تو کوچه بزرگ بشن؟
گفت نه، مامانشون بزرگشون کنه
گفتم درآمد مامانه پس میپره!
گفت خدا خودش روزی رو میرسونه
هشت ساله ازدواج کرده، فکر میکردم بچه دوست نداره که خبری نیست، اما ...
۱۳۹۲ آذر ۳۰, شنبه
۱۳۹۲ آذر ۲۸, پنجشنبه
اصولاً نیازی به عنوان نیست!
جدیداً، البته نه شاید زیاد جدید، نگاهم به اخبار خیلی بیتفاوت و بدون مسئولیت شده. یک روزهایی بود که کوچکترین حق کشی و ظلمی قلبم رو به تپش وا میداشت و تا مدتی دمق بودم که چرا کاری از دستم بر نمیاد. اما حالا، گلایههای مادر ستار، مرگ همسر و مادر پیمان، زندونیهای بیملاقاتی، 1000 و چند روز حصر و حبس، همه و همه، تنها واکنش من، پریدن روی خبر بعدی فیدلیه! یک جور فرار، یک جور روم رو از اون طرف کردن و رد شدن، یک جور اعتراف به اینکه ای آقا! قبلاً ثابت کردم اهل کوفه هستم، بالاتر از سیاهی که رنگی نیست، بکش بیرون بذار این دوزار وجدان باقی مونده برای روزهای پیری و کوری باقی بمونه ...
۱۳۹۲ آبان ۲۹, چهارشنبه
پراکنده از همه جا
1- توی محیط کار، بعضاً اتفاقاتی میفته که هیچ جوری نمیتونی کنترلش کنی و در نهایت زیرآب یکی از بهترین پرسنلت با بیمهری میخوره. این روزها عذاب وجدان ناشی از عدم توانایی در نگهداشتن خانم الف آزاردهندهس، تا بعد چه شود.
2- در صورتیکه قسمت شد و به اصفهان سفر کردید و در راستای ساحل طویل جنوبی زاینده رود قدم میزدید، اگر دوندهای با آستین کوتاه توی سیاه زمستون از شما جلو زد، لطفاً به عقلش شک نکنید، جوان 30 سالهایست جویای سلامتی!
3- توی سفر اخیر تهران، تئاتر پارسا پیروزفر چسبید، احتمالاً البته، زمان برای توصیة "سنگها در جیبهایش" گذشته.
4- این ترانة فرزاد فرزین رو برای کسی نفرستید، دوستانه عرض میکنم و البته تجربهای هم در فرستادنش ندارم حتی اگر لازم بوده باشه.
5- گوشی نکسوس ما تمام عکسهای روی خودش رو به گوگل پلاس منتقل و پیشنهاد "شِر" کردن میده. نکن آقا همچین، لحظة اول حس زهرا امیرابراهیمی بودن بهم دست میده!
5- گوشی نکسوس ما تمام عکسهای روی خودش رو به گوگل پلاس منتقل و پیشنهاد "شِر" کردن میده. نکن آقا همچین، لحظة اول حس زهرا امیرابراهیمی بودن بهم دست میده!
6- هنوز استِیبل نشده، "ازمیر" مارا فرا میخواند.
... شاید به روز شود ...
اشتراک در:
پستها (Atom)