۱۳۹۰ دی ۳۰, جمعه

چوب دو سر

هنوز از جنگ تمام نشدنی با صفحة پیوندها فارغ نشده بودیم که یک ابلهی که فکر می‌کردیم خودیه و گویا صاحب اینجا هم هست در گودر رو گل گرفت و گفت برین خونه تون. هنوز زخم گودر کامل خوب نشده که "سوپا" اومد و تصمیم داره از ویکی پدیا گرفته تا مگاآپلود و فیسبوک و همه چیز رو جمع کنه بره. دوستان مبارز برای دستیابی به آزادی‌های اینترنتی لطف کنن رونالدو رو ولش کنن، غضنفر رو بگیرن مفیدتر خواهد بود گویا!

۱۳۹۰ دی ۲۴, شنبه

رانت

دوست عزیز بعد از موفق نشدن در آزمون دکتری (که تقریباً هر کس شرکت کرد قبول شد)، آروم ننشست و به دنبال بند پ برای ورود به دانشگاه شد. مذاکرات گسترده نهایتاً نتیجه داد و نامبرده با شایستگی کامل از ترم بهمن سر کلاس درس خواهد نشست. اما دیالوگ این حقیر با ایشون در این مورد جالب توجه بود:
من: دیگه رفتنی شدیا، از بهمنه؟
اون: بابا این مملکت که قانون نداره، یهو فردا یه آقا زاده میاد می‌گه این نیاد. حساب کتاب نداره که هیچ جا!
من: (نگاه به دوربین و در فکر وجه تسمیة سنگ پای قزوین)

دورنامه

وقتی دست و دل و فکر و وقت و همه چیز آدم هر کدوم به یک جای جداگانه مشغول باشه، قاعدتاً دست و دل و فکر و وقتی برای اینجا باقی نخواهد موند؛ هرچند، این نیز بگذرد ...

۱۳۹۰ آذر ۲۶, شنبه

سرو

من اصولا آدم ریسک پذیری نیستم. این رو قبلا هم گفتم و خودم هم کاملا قبول دارم. اما نمی دونم چه اتفاقی افتاد که از مواضعم کوتاه نیومدم. روی حرفم تا آخرش وایسادم و پا پس نگذاشتم. خیلی خوش بینانه بود که طرف مقابلم خم به ابرو نیاره و ساکت بشینه. زندگی همیشه خوشبینانه نیست و طرف مقابل هم ساکت ننشست. من رو گرفت، از خانوادم دور کرد. از خیابون‌هام دور کرد، از هوای تازه دورم کرد. و من مُردم، طاقت نیاوردم و رو به قبله شدم. نفهمیدم کسی اون بیرون حرف من رو ادامه داد یا نه، اما من تحمل نکردم و مُردم. بعدش که از بالا نگاه می‌کردم، دیدم انگار نه انگار که من برای این مردم مُردم، کسی عین خیالش نبود و زندگی در جریان بود. حافظة تاریخی مردممون خوب نیست و من مُردم تا این رو فهمیدم.

یک لحظه بودن به جای میرحسین برام قابل تصور نیست. غربت حبس از یک طرف و دل بستن به جماعت اهل کوفه از طرف دیگه. و حالا که بوی آزادی به مشام می رسه فقط می تونم بگم شرمندتم میر، کاری جز اثبات کوفی بودن از دستم بر نیومد، اما به قول دوستی، تو محکوم به محبوب بودنی، بمون و ثابت کن که می‌شه جلوی شب هم ایستاد.

۱۳۹۰ آذر ۲۱, دوشنبه

شکوه

عزت ملی یعنی برای تماس و خرید از یک شرکت اروپایی خودت رو یک عرب ساکن امارات معرفی و برای جلوگیری از فیلتر شدن اتوماتیک ایمیل توسط گیرنده از vpn استفاده کنی.

۱۳۹۰ آذر ۱۱, جمعه

ماه حرام

محرم رو از وقتی یادم میاد که توی تابستون بود. تلویزیون دو تا کانال بیشتر نداشت و تعطیل شدن همه برنامه‌ها رسماً تعطیلات تابستون رو به افسردگی می‌کشوند. از همون زمان از نظم گروهی خوشم میومد و به خاطر همین دسته‌های زنجیر زنی خیابونی رو با لذت نگاه می‌کردم و دقیقا از همون زمان این سوال برام مطرح بود که چرا ملت مسلمون توی این ایام به جای جشن، علم عزاداری بلند و زار زار به عاقبت به خیر شدن مرادشون گریه می‌کنن.
سال‌ها که گذشت، شدت افسردگی پذیری محرم هم کمرنگ‌تر شد. تلویزیون با گذاشتن میتی کومون توی روزهای عزاداری استارت زد و ماهواره و اینترنت هم راه رو ادامه دادن. حالا توی محرم دیگه خبری از اون افسردگی نیست، هنوز از نظم گروهی خوشم میاد، و هنوز اون سوال بچگی برام بی جواب مونده. اما یه چیز رو مطمئنم و اینکه احترام به عقاید دیگران اصلیه که زمان و مکان نداره، حتی اگه به نظر من زار زدن توی این روزها بزرگترین بی‌احترامی به همین روزها باشه.

۱۳۹۰ آذر ۹, چهارشنبه

ثبات، گوهر گم شدة این خاک

"دهه‌ات گذشته مربی، اگه اون اسلحه دستت نباشه کی به حرفت گوش میده؟ اینه که برات زور داره، یه دهه حرف زدی ساکت بودیم، کر کری خوندی ساکت بودیم، گرفتی ساکت بودیم، پس دادی ساکت بودیم، حالا اجازه بده ما حرف بزنیم، خانوما آقایون دوست دارین یکی از این کشورها دوباره به ما حمله کنه؟ دوست دارید جنگ بشه؟
ثبات، دهه ما دهه ثباته، امنیت،این کشور کی باید روی امنیت رو ببینه؟ کی باید روی ثبات رو ببینه؟
اون پسر تو کی باید بتونه برای آینده اش برنامه ریزی کنه؟ دهة من هم نیست"

و سلحشور نمی‌دانست دهة مربی تا همین امروز هم ادامه خواهد داشت!

۱۳۹۰ آذر ۶, یکشنبه

دلتنگی‌ها

توی زندگی، همیشه مواردی وجود داره که لایق دلتنگ شدن هستن. من هم از این قاعده مستثنی نیستم و هرزگاهی با دیدن یک نفر، یک فیلم، شنیدن یک آهنگ یا هر مورد نوستالژیک زای دیگری فیلَم یاد هندستون می‌کنه و حس دلتنگی میاد ...
دلم تنگه برای بازی‌های کودکی، توی خونه یا کودکستان، بدون هیچ دغدغة فکری
دلم تنگه برای خانم ارشادی، معلم کلاس پنجم که الگوی یک معلم واقعی بود.
دلم تنگه برای شیطنت‌های دوران دبیرستان و اذیت کردن معلم‌ها
دلم تنگه برای قسمتی از دوران لیسانس و تریبون آزادهای داخل و خوش گذرونی‌های بیرون از دانشگاه
دلم تنگه برای زندگی توی خوابگاه‌های پلی تکنیک و مشق زندگی گروهی
دلم تنگه برای دوران فوق لیسانس و بسکتبال‌های مختلط توی زمین بسکت دانشکده
دلم تنگه برای کوی دانشگاه، جو با صفاش و افتخارات تکرارنشدنیش
دلم تنگه برای فاصلة بین فارغ التحصیلی تا سربازی که شاید بهترین دوران زندگیم بود
دلم تنگه برای همکارهای کار تهران که یک سال شب و روز باهاشون زندگی کردم و بیشتر از دو ساله ندیدمشون
دلم تنگه برای بی مسئولیتی، خوابیدن تا لنگ ظهر، مسافرت‌های بدون برنامه ریزی و شب زنده داری‌های اینترنتی
و در آخر، دلم تنگه برای "علی" ای که اهمیتی به حرف کسی نمی داد، کار خودش رو می‌کرد و به هیچ کس جوابگو نبود.



۱۳۹۰ آذر ۲, چهارشنبه

زیرآب زنان

وقتی زیردست‌های آدم از 8 تا دیپلم و فوق دیپلم به سه تا لیسانس تبدیل می‌شن، در نگاه اول شاید به نظر برسه که کارها راحت‌تر انجام و اعصاب خوردی کمتری وجود داشته باشه. اما زاویة دید ایرانی به یک سرپرست جدید حکایت رو همیشه جور دیگه‌ای رقم می‌زنه. به حمدالله جنس ایرانی همیشه از موقعیت خودش ناراضیه و فارغ از توانایی‌هاش انتظار داره پوزیشن بالاتری داشته باشه و همین نگاه کار را سخت خواهد کرد. من که به حول و قوة الهی از زمان کودکی برای روزهای سخت ساخته شده بودم، این هم روش!


۱۳۹۰ آبان ۲۷, جمعه

من نمی‌جنگم ... نمی‌جنگم

"جنگ" بدون هیچ توضیح و پیشوند و پسوندی، یک کلمة چندش آور و غیر قابل دفاعه برای نسلی که بخشی از سلول‌های بدنش از جنگ تشکیل شده و قسمتی از دوران طلائی کودکیش رو روی میدون‌های مین به فنا داده. آرزوی جنگ چیزی نیست که به راحتی قابل تحلیل و بررسی باشه، حالا چرا گروهی از همین نسل در آرزوی دیدن یک جنگ دوباره هستن، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!
Free counter and web stats