۱۳۹۰ آبان ۱۰, سه‌شنبه

مرثیه ای برای یک گودر

حدود 5 سال پیش بود. مرورگر اپرا که هنوز توسط رقیب نامدارش (فایرفاکس) کنار زده نشده بود، منوی جدیدی با عنوان Feed به نوار ابزار خودش اضافه کرد که با اون دیگه نیازی نبود برای خوندن سایت‌ها و وبلاگ‌ها به اونها سر بزنیم، بلکه خود سایت به روز شدنش رو خبر می‌داد. بعد از مدتی، گوگل در سرویس Google Reader خودش همین کار رو به صورت آنلاین انجام داد تا لیست هر شخصی همیشه همراه و از بروز شدن مطالب مورد علاقه‌اش آگاه بشه. اما پدیدة اصلی اواخر سال 87 ظهور کرد (فکر کنم). با اضافه شدن مفاهیم جهانشمولی مثل "فالو"، کامنت"، "لایک" و "شِر" گوگل ریدر به "گودر" تبدیل و مأمن نوت‌های ایرانیان فراری از فیلتر شد.
برای شخص من، گودر محلی بود که دوستان "خواندنی" زیادی پیدا کردم، دوستی‌هایی که لزوماً دو طرفه نبود و البته هیچوقت هم این دوستان وارد فاز "حقیقی" نشدن. وبگردی‌های من توسط گودر سر و سامان گرفت و مخاطبان این وبلاگ هم به کمک گودر از "ناچیز" به "حدود 50" افزایش یافت!
حالا به جز یک خاطرة نسبتاً خوب چیز دیگری باقی نمونده. لایک‌های داده شده و گرفته شده از بین رفته و کاربرها سرگردان و "پلاس" به دنبال دوستان قدیمی خودشون می‌گردن. دو سال و نیم زمان خوبی بود که در حاشیة گودر نشینی‌ها و روابط مجازی، شخصیت حقیقی خودم رو هم بیشتر بشناسم و در بهتر شدنش تلاش کنم.

پی‌نوشت 1- اسم آوردن از تک تک دوستان گودری کار چندان ساده‌ای نیست. از همشون صمیمانه سپاسگزارم که دورة خوبی رو در زندگی اینترنتی من ساختن. فقط لازم می‌دونم تشکر ویژه‌ای داشته باشم از خانم پروشات که این وبلاگ بی تردید خیلی مدیون ایشونه.
پی‌نوشت 2- دوستان جریان پایان گودر رو به قسمت آخر سریال فرندز تشبیه کرده بودن. حس عجیب نگارنده موقع نوشتن این سطور نشان از اوج هوشمندانه بودن این استعارة شاعرانه س!


۱۳۹۰ مهر ۲۹, جمعه

این یک داستان واقعی است

حسن آقا، از اقوام بابا، آدم به شدت ساده‌ای بود که بعضی وقت‌ها ساده بودنش با بیماری اشتباه گرفته می‌شد. با تلاش بابا، حسن آقا توی کارخونة یکی از اقوام به عنوان کارگر مشغول به کار شد. روزی از روزها فامیل کارخونه دار به بابا زنگ زد که گویا پسر حسن کنکور داده، اما حسن می‌گه "بش گفتم اگه فقط اصفهان قبول بشی می تونی بری و این حالا یه شهر دیگه قبول شده. منم بش گفتم که بشین یکسال دیگه درس بخون تا بتونی قبول بشی". ساعتی نگذشته بود که بابا خودشون رو جلوی خونة حسن گذاشتن. "پسرت چی قبول شده؟" بابا پرسیده و جواب شنیده بودن "نمی‌دونم، اما یه شهر دیگه س". "بش بگو بیاد دم در" و بعد از اومدن پسرک "رتبه ات چند شده محمد؟". نکتة جالب کل ماجرا از جواب محمد به سوال شروع شد. "37، برق تهران (منظورش شریف بود) قبول شدم، مهلت ثبت نامش تا امروز بود که بابا نذاشت، ایشالا سال دیگه!" کمتر از یک ساعت بعد، بابا محمد و حسن رو از ترمینال راهی تهران کردن و در طول روز بعدش تلفنی پیگیر ماجرا شدن. محمد الان دکترا می‌خونه و حسن هم خوشحاله که یک سالی هست دست محمد توی یک شرکت به عنوان "کارمند" بند شده!
فارغ از هپی اِند شدن داستان بعضی وقت‌ها به این فکر فرو می‌رم که اون چیزی که به عنوان عدالت الهی ازش اسم می‌برن چجوری قابل تعریف خواهد بود با تمام تفاوت‌هایی که بین زندگی آدم‌ها و شرایط و ابزار رسیدن به موفقیتشون وجود داره.

۱۳۹۰ مهر ۲۸, پنجشنبه

به من شلیک نکن

دیکتاتورها زندگی خوبی رو تجربه می‏‌کنن، قدرت بی حد و حساب اونها رو به شدت ارضا می‌کنه و شدت ارضا شدن به حدی هست که برای حفظ اون حاضر به کشتن و بستن و تجاوز کردن و شکنجه باشن. دیکتاتورها، نگاهشون به ثروت از چارچوب قدرت عبور می‌کنه و بنابراین مشکلی در مایه گذاشتن از اولی برای حفظ دومی نمی‌بینن. قانون نانوشته‌ای اما می‌گه، پایان دیکتاتورها دردناک، حقارت آمیز و عبرت آموزه. حالا تو خواه از پایانش پند بگیر و خواه ملال. ره درازست و قلندر بیدار.

*عنوان: آخرین جملة منسوب به سرهنگ قذافی

۱۳۹۰ مهر ۱۹, سه‌شنبه

29

"مرد متولد مهر: از ویژگی‏های مرد متولد مهرماه مي توان، انصاف،‌ متعادل، زن پرست، خوش سليقه و گاهي تنبل و بي اعتنا نسبت به زندگي را نام برد. اگر مرد متولد مهر در نزدیک خود دارید مي توانيد به خود بباليد كه هوشمند ترين مشاورين جهان را در جوار خود داريد، او مناسب ترين و منطقي ترين راه حل ها را براي مسائل شما پيدا مي كند،‌ اما اين حرف مفهومش اين نيست كه به خواسته هاي كودكانه شما نيز جواب مثبت بدهد، در يك چنين مواردي او راه چاره خوبي عرضه مي دارد. مرد متولد مهر ممكن است دمدمي مزاج باشد و عادت او به استدلال و منطق چنان شديد و هميشگي است كه گاهي واقعا آدم را ديوانه مي كند، او حتي در امور عاشقانه نيز از منطق ودليل پيروي مي كند."

معمولاً طالع بینی‏ها مزخرف‏ترین نوع متون هستن که می‏شه برای قضاوت در مورد یک نفر ازشون استفاده کرد. آدم می‎تونه متولد مهر باشه، روز بیستمش به دنیا اومده باشه، سال 1362 زندگی رو رسماً شروع کرده باشه، اما در چارچوب هیچ طالع بینی قرار نگیره!


۱۳۹۰ مهر ۱۳, چهارشنبه

خوابگاه پلی‌تکنیک، ورود ممنوع!

سال 82، خوابگاه همایونپور (شهدای فعلی) پلی‌تکنیک اسکان داشتم. فروشندة جدید خوابگاه پسری حدود 22 ساله بود که فارسی رو خیلی روان حرف می‌زد، اما معمولاً چیزی از حرف زدنش نمی‌فهمیدیم! روزهای اول توی همون اتاقک سردی که به عنوان فروشگاه ازش استفاده می‌کرد می‌خوابید، اما بعد از چند روز با خوشحالی تمام خبر از اسکانش داخل موتورخونة گرم خوابگاه داد. دو روز بعد، تشیع جنازة اون پسر به دلیل خفگی بدون هیچ سر و صدایی برگزار شد.
اسکان توی خوابگاه‌های پلی‌تکنیک برای بچه‌هایی که به هر دلیلی ازجمله شبانه بودن یا داشتن سنوات بالا اجازة استفادة رسمی نداشتن، کاملاً مافیایی بود. کسایی که وضع مالی خوبی داشتن، غیر از اجاره بهای دو برابر حالت عادی، حدود 10 برابر همون مبلغ رو به رئیس خوابگاه زیر میزی می داد تا توی یکی از اتاق‌های دارای ظرفیت اسکان پیدا کنه. اما حال و روز بقیه چندان طبیعی نبود؛ موتور خونه، نماز خونه، زیر پله، و کلاً جاهایی که حیوانات موذی هم به سختی برای زندگی به سمتش می‌رن جاهایی بود که انتظار ورودی‌های جدید فاقد حق خوابگاه رو می‌کشید.
خبر فوت دانشجوی ارشد پلی تکنیک واقعاً ناراحت کننده بود، اما داشتن سابقة ذهنی این اتفاقات و جو کثیف امور خوابگاه‌های امیرکبیر مواردی بود که باعث نشد این حادثه امر غیر عادی برای من تلقی بشه. چرا مسئول اسکان بی اخلاقه، چرا ظرفیت پذیرش از ظرفیت دانشگاه بیشتره، چرا با وجود دونستن اینکه خوابگاه نمی‌دن بازهم به امید خوابگاه اونجا قبول می‌شن، چرا بعضی از خوابگاه‌ها از محل زندگی حیوانات هم فجیع‌تره و هزاران چرای دیگه که مثل همیشه پاسخی با مضمون "خانه از پایبست ویران است" رو به ذهن ارجاع می‌ده.

۱۳۹۰ مهر ۱, جمعه

جنگ (2)

روی تراس بازی می‌کردم. تفریح عادیم بود و به شکل عجیبی ازش لذت می‌بردم. صدای بلندی اومد و دود غلیظ در فاصلة نه چندان دور توجهم رو جلب کرد. "دوباره زدن یه جا رو" جمله‌ای بود که باید انتظار شنیدنش رو از طرف مامان داشتم این جور وقتا!
شیشه‌هایی که به صورت ضربدری چسب خورده بود، رفتن توی پناهگاه دست‌ساز، مهاجرت به باغات بیرون شهر در مواقع بحرانی و شنیدن گاه و بی گاه آژیر با رنگ‌های مختلف از رادیو خاطراتی نیست که از یاد بره، دوران جنگ رو هر کس به نحوی فراموش نمی‌کنه، یکی مثل من در حد بیدار شدن‌های نصف شب و قطع شدن بازی‌های وسط روز، و یکی دیگه با ملاقات هفتگی یه قطعه سنگ توی قبرستون با تاریخ مرگی که از سن خودش بیشتره و شک داره که آیا صاحب این قبر مردتر از اونی بوده که بمونه و وطنش به دست اجنبی‌ها بیفته و پدر باشه، یا این مملکت ارزش اینجور مردونگی‌ها رو نداشته.
جنگ دردناکه، حتی گفتنش هم طعم دهن آدم رو تلخ می‌کنه

۱۳۹۰ شهریور ۳۱, پنجشنبه

اجنبیون

چرا عابرای پیاده پشت چراغ وای نمیستن؟
چرا رودخونه آب نداره؟
دخترا از چه سنی پارچه می بندن دور سرشون؟
توی خونه هم باید ببندن؟
این هتل 5 ستاره اس؟ 5؟؟؟ (درباره هتل شاه عباس)
چرا کارت اعتباری اینجا کار نمی‌کنه؟
مک دنالد کجاس؟

این سوال‌های بچه گانه به ذهن یک فروند مهندس آلمانی در حین دیدن شهر خطور کرد و من هم که سفارش به عدم سیاه نمایی شده بودم جز طی کردن قضیه با خنده و شوخی کاری از دستم بر نیومد. خدا پدر شاه عباس رو بیامرزه که چهارتا ساختمون ساخت که این خارجیا برن تو کف‌ش و از سرافکندگی ما بکاهن!

۱۳۹۰ شهریور ۲۴, پنجشنبه

Brain Drain

سه سال از فارغ‌التحصیلی گذشته، اما گویا هنوز قراره با خداحافظی تتمة دوستان و ترک وطنشون کنار بیام. حس غریبی بین شادی و غم و حسادت و آرزو و ... . یکی دیگه هم رفت، همین امروز!

۱۳۹۰ شهریور ۱۸, جمعه

از بهترین‌های من (3)

پیر شدن آدم‌ها غمگینه، پیر شدن بعضی‌ها غمگین‌تر

۱۳۹۰ شهریور ۱۷, پنجشنبه

همین پشت در

تلویزیونه دیگه روشن نشد که نشد. برش داشتم بردمش پیش دکترش. به دکترش گفتم همین جور یهو دیگه روشن نشد. دکترش گفت آقا، توی زندگی همه چیز یهویی پیش میاد، برو فردا بیا ببرش.
فرداش رفتم، تفت دکتر دم در مغازه بود. تعمیرکار همین جور یهویی مُرد!
Free counter and web stats