۱۳۹۱ مرداد ۷, شنبه

اسپرم‌های فدایی

توی سال‌های جنگ، تقریباً کسی نبود که ندونه هدف از سیاست‌های تشویق به افزایش جمعیت چیه. جنگ قرار بود تا پیروزی و قدس و کربلا ادامه پیدا کنه و طول مدتش با خدا بود. جنگ بدون سرباز هم که تکلیفش روشنه.
شروع شدن دوباره این سیاست اولین چیزی رو که به ذهن می‌رسونه همین دورنمای جنگ در ذهن مقامات بلند پایه اس. درصد قابل قبول فرزندان این سیاست رو می‌شه با یک برنامة حساب شده تبدیل به گارد فدایی کرد و 15 تا 20 سال آینده جلوی هر تیر و ترکشی فرستاد. البته بماند که الان سال 60 نیست که ملت رفاه زده باشن، خط فقر مدت‌هاس روی عملکرد اسپرم‌ها هم تأثیر گذاشته!
عجب طعم تلخی داره این جنگ، حتی موقع فکر کردن در مورد فانتزی مقامات حکومتی!
پ.ن: با فرض تغییر نوع جنگ‌های اخیر، می‌شه امیدوار بود یک بچه هفت هشت ساله هم حرکت انتحاری رو به خوبی انجام بده ...

۱۳۹۱ تیر ۲۴, شنبه

همین نزدیکی

با آبرو رفتن ...
کم درد کشیدن و رفتن ...
کسی آرزوی مرگم را نکرده رفتن ...


"رضا کیانیان در سوگ سمندریان"



هر چیزی آرمانشهری دارد، و آرمانشهر مرگ جز این نیست.







۱۳۹۱ تیر ۱۳, سه‌شنبه

یوروپا

این طرفدارای اسپانیا هم جالبنا! تا چند سال پیش از بچگی طرفدار برزیل بودن، بعد معلوم شد که تاریخشون تحریف شده و پیرهن زیدان رو از کمدشون در میارن، سال که رسید به 2002 موهاشون رو آلمانی زدن و چهار سال بعدش بین هر دو تا کلمه یه "آتزوری" هم می گفتن! الان فلن کبک اسپانیا خروس می خونه و باید رفت اون سمت به هر حال. اینم حال و روز طرفداریامونه کل یوم!

۱۳۹۱ خرداد ۹, سه‌شنبه

تعدیل

صد و هفتاد نفر بودند
سال تولید ملی شد
هفتاد نفر مجبور شدند که نباشند

۱۳۹۱ خرداد ۶, شنبه

عقلی چنین میانه میدانم آرزوست

1- می‌گن سال هفتم زندگی مشترک یک سال بحرانی توی رابطة دو نفرة زوج‌های جوونه. یه آماری که نمی‌دونم اصلاً معتبر هست یا نه نشون می‌ده که بیشترین طلاق‌ها توی همین سال اتفاق میفته.
2- می‌گن عشق و عاشقی مال همون اول دوران نامزد بازیه، بعد که رفتن زیر یک سقف تمام معادلات به هم می‌خوره و عقله که توی همة امور غالب می‌شه.
3- می‌گن متولدهای ماه مهر عقلشون رو بیش از اندازه توی همه کاری استفاده می‌کنن و همین مسئله اونها رو از خیلی کارا عقب می‌ندازه.

استدلال استقرایی یا یه چیزی توی همین مایه‌ها: پسرخاله پیش نیازهای رابطة اول رو فراهم داشت و در حال سپری کردن سال هفتم زندگی مشترکش بود. رابطة 2 رو هم هفت سال قبل با تمام اهل بیتش وصلت کرده بود و داستان عشق و عاشقیش گوش فلک رو کَر. تا اینکه به ناگاه حکم رابطة اول هم جاری شد و صیغة طلاق جاری تر!
اما رابطة 3 چی می‌گه این وسط؟ ایشان می‌فرمایند که نویسندة این سطور از عاقبت اندیشی در تمام امور به ستوه آمده بود و عزم بر انجام حرکات خرکی در زندگی شخصی داشت تا ماجرای خاله زاده پیشامد شد. پس نگارنده نعره‌ها برآورد و قصد بیابان کرد و تمام تصمیمات خرکی برنامه ریزی شده را به کناری افکند. باشد که رستگار شود.

پینوشت: سخت بود و هست، اما گویا داره می‌شه! 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه

من، کارگر، یک روز دارم

تا قبل از شروع کار فعلی در سال 89، هیچوقت ارتباط نزدیکی با قشر کارگر نداشتم. کار که شروع شد، وضعیت فکری من هم عوض شد. باید اعتراف کنم که کارگرهای ساده‌ای که توی صنعت مشغول به کار هستن، تقریبا مقوله‌ای به نام "تفکر" رو از زندگی روزمره حذف کردن (ناخودآگاه یاد اون سکانس معروف عصر جدید چارلی چاپلین افتادم). اما با این حال، جماعت به شدت قابل ترحمی هستن. نمی‌شه از کسی که سال‌ها از خط فقر به عنوان بارفیکس استفاده کرده و هیچوقت هم موفق نبوده انتظار بیش از این داشت. به هر حال، از دید مسئولین، کارگر فقط سالی یکبار مهم می شه و شدت اهمیت اون هم در حد یه جمله کوچیک زیر صفحه 1 می تقویم‌هاس. بگذریم که از نظر قانون کار همه به نوعی کارگر حساب میشیم و بنابراین ما نیز قابل ترحم خواهیم بود!

۱۳۹۱ فروردین ۲۷, یکشنبه

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

می‌شد مثل هر روز مثل خرس بخوابم. از وقتی سوار سرویس می‌شم تا دم در خود کارخونه همیشه خوابم. خوب هم می‌خوابم و همین خواب هم سهم عمده‌ای توی استراحت روزانه داره. دیروز صبح اما، توی فکر بودم. خودم هم یادم نیست به چی فکر می‌کردم، اما همین مشغولیات ذهنی کافی بود که جزو معدود دفعاتی باشه که خوابم نمی‌بره. همین افکار باعث شد که بفهمم وقتی ماشین داره با سرعت 120 کیلومتر در ساعت می‌ره و راننده خوابش می‌بره چه اتفاقی میفته. ماشین لاین سرعت رو با زاویة شدیدی ترک کرد و رفت به سمت لاین اول و خاکی ‌های کنار جاده. و اون وانتی کُند روی خط اول خیلی خوش شانس بود که من اون روز توی فکر بودم و گرنه الان به اتفاق شب اول قبر رو با موفقیت طی کرده بودیم.
همه اینها به کنار، یه فکری هست که بدجوری ذهنم رو به خودش مشغول کرده. اگه دیروز هم مثل هر روز خواب بودم و راننده رو لحظة آخر بیدار نکرده بودم ...... شاید وضع بهتری داشتم، نمی‌دونم هنوز!

۱۳۹۱ فروردین ۱۳, یکشنبه

سیزده‌های به در

اگر بگم سیزده به درهای من کاملاً روند نزولی و قهقرایی داشته سخنی به گزاف نگفتم. از عنفوان کودکی باغ عمه می‌شد میعادگاه عاشقان در این روز و از صبح تا شب توی سر و مغز بچه‌های فامیل می‌زدیم و خوش میگذروندیم. پسر عمه که زن گرفت، باغ افتاد پشت قباله اش و در نتیجه لشگریان عروس در یک کودتای نرم ما رو از باغ اخراج کردن و آواره شدیم. سال بعد، کارخونة یکی دیگه از شوهر عمه‌ها، شاید به قشنگی باغ نبود، اما می‌شد توی اون حتی بیشتر هم خوش گذروند. زمین بزرگ بود و امکانات رفاهی از همه نوع موجود. یکی دو سال هم به همین ترتیب طی شد تا اینکه شوهر عمه هم تمایلی برای ادامة دعوت توی کارخونه ندید و ویلای چادگان رو کرد محل تجمع در روز سیزده. ویلا زیاد بزرگ نبود و نمی‌شد توی اون تحرک زیادی داشت. اما سنت خانوادگی مبنی بر اینکه سیزده باید حتماً بیرون از خونه در بشه باعث می‌شد که مشقت و خوش نگدشتن رو به جان بخرم و در این گردهمایی فامیلی حضور به هم برسونم! دو سه سالی هم این روند ادامه داشت تا اون ویلا هم زیر بار سنگین این مسئولیت نرفت و از اونجا هم دیپورت شدیم. بعد از اون رسماً چیزی به عنوان جمع خانوادگی وجود نداشت و کل جمعیت ما خلاصه می‌شد به چهار پنج نفر خونوادة پدری و مسلمه که این چهار ینج نفر هم می‌تونن به هر حال سیزده رو یه جوری در کنن که مشکلی پیش نیاد. پارک‌های کنار رودخونه و بیشه زارهای اطراف شهر و بقیة مکان‌های عمومی جاهایی بود که کم و بیش می‌شد روی اونها حساب کرد. تا رسیدیم به امسال، اتاق خواب، لپ تاپ و اینترنت مثل بقیة مراحل زندگی، همدم من در امر خطیر به در کردن سیزده هم شدن. فقط مشکل اینجاس که با این روند، پیش بینی سال آینده تا حدود زیادی خطرناک خواهد بود.

۱۳۹۰ اسفند ۲۸, یکشنبه

من در سال نود

چیزی که مسلمه اینه که قرار نیست هر سال زندگی آدم توش اتفاق خاصی بیافته. یک سال می تونه خیلی کم رمق و بی حاشیه تموم بشه و تغییر خاصی هم توی زندگی آدم ایجاد نکنه. اگه ادعا کنم سال نود مصداق بارز یکی از همین سالهاست، سخنی به گزاف نگفتم. زندگی من در این سال رسماً توی کار خلاصه شد. هر روزم رو می‌شد با تقریب خوبی توی روز بعدی paste کرد بدون اینکه مشکل خاصی پیش بیاد.
عید رو با تمام خوبی‌ها و بدی‌هاش طی کردم و دوباره روز از نو و روزی از نو. حوالی اردیبهشت بود که برای کار توی یک سازمان دولتی دعوت شدم و در یک حرکت انقلابی و طی یکی از تصمیم گیری های سخت زندگی، پیشنهاد اغواکننده رو رد کردم. تصمیم دوم مهم زندگیم هم از اتفاق در این سال بود و آخرهای اون. به زبون آوردن حس درونی نسبت به یک نفر یکی از کارهایی بود که وحشت خاصی از اون داشتم اما "نود" کمک کرد که اون رو با موفقیت انجام بدم. تجربه بکری بود که در طی اون چیزهای زیادی رو یاد گرفتم.
سومین تحول این سال باز هم در حوزة کار بود. ارتقا شغلی که دارای ویترین قشنگی بود اما با ورود به اون فهمیدم دلیلی نداره توی اون هم به قشنگی بیرونش باشه. مسئولیت های زیاد و کار کردن با ارقام نجومی باعث شد یکی دو ماه آخر امسال بیشتر شبیه یک کابوس کاری دنبال بشه.
اما سال نود و یک، واقعاً کار سختیه که زندگیم رو پیش بینی کنم. همیشه همین بوده و هنوز هم به همین منوال ادامه داره و خبری از ثبات نیست. اگر بخوام در حد یک نام گذاری با این پیش بینی برخورد کنم دوست دارم اون نام "سال ثبات" باشه. چه در زمینه شخصی، چه کاری و چه مملکتی. و تصور من از دستیابی به یک ثبات کاری، وارد شدن به یک حرکت خرکیه که مطمئنم در ماه های اول سال از پسش بر خواهم اومد.
امیدوارم سال نود و یک برای همه پر از موفقیت شادی باشه و چیزی برای نفرت توی اون اتفاق نیفته.


من در سال 89..
من در سال 88
من در سال 87
من در سال 86

۱۳۹۰ اسفند ۲۳, سه‌شنبه

به نام من

گویا قرار بوده به مناسبت هماهنگی با اسم خواهر گرامی، اسم من "افشین" باشه. اما از قضا روز پنجم محرم به دنیا میام و "علی" نام می‌گیرم. بعدها شنیدم که خانواده‌های خرافاتی اعتقاد داشتن که اگر نوزاد به دنیا اومده اسمی روش گذاشته بشه که قبلاً در فامیل وجود داشته، برای نفر مسن‌تر اتفاق بدی میفته و بر همین اساس عمة اینجانب دل نگران از سلامت پسر 25 ساله اش خانوادة این حقیر رو از این کار بر حذر میدارند که البته با مخالفت شدید و تأکید بر همین نام ماجرا به پایان می‌رسه. بگذریم که پسر عمة بینوا در سن 39 سالگی بر اثر ابتلا به سرطان مرحوم و نگاه‌های عمه به من هم سنگین‌تر شد!
القصه! بزرگترین دغدغة دوران کودکی این بود که چرا هرچی اسم شیرینی فروشی و جاهای خوبه به نام سرکار خانم خواهر گرامی است اما اسم بنده روی هیچ مغازه‌ای نیست. و البته شعف ناشی از دیدن یک مکانیکی به نام خودم و تحقیرهای شیطنت آمیز خواهرجان رو از یاد نمی‌برم.
سال‌های تحصیل، تا حدی از عام بودن اسمم شاکی بودم، اما خاص بودن فامیل اون رو جبران می‌کرد. و حالا، موقع کار از اسمم کاملاً راضی هستم. دوستان خارجی طرف کار به راحتی اسمم رو تلفظ می‌کنن و مشکلی در استفاده از اون ندارن. و مهمتر از همه، خودم، از اسمم کاملاً راضیم، شاید مدیون پنجم محرم باشم برای اسمی که ازش راضیم!

دعوت وبلاگی عام آق بهمن بود که نصف و نیمه و فقط برای اسم کوچیک لبیک گفته شد
Free counter and web stats